روستای جام بزرگی

تا مدتی به خاطر مشغله های شخصی امکان حضور ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:58  توسط سیمین سیاوش پور  | 

این روزهای ولایت ...

این روزهای زادگاهم دیدنی است ، همه جا سرسبز و زیبا ... آفتاب گرم ، روزهای سرد زمستان رو دلنشین می کند.

روز جمعه به خاطر تشییع جنازه پدر دوست و همکلاسی راهنماییم(آراوند) آنجا بودم . حیف که دوستم سوگوار مرگ پدرش بود و به خاطرش ناراحت بودیم ...

خیلی از دوستام و همولایتی ها رو  که مدتی بود ندیده بودم از نزدیک دیدم و هم صحبت شدیم.

نزدیکی مسجد در حال ساخت روستا و ورزشگاه ... همه جا سبز و دیدنی ... یه سر رفتم سر حوض ... چه خاطراتی داشتیم ... چه قدر لباس شستیم و شنا کردیم تو اون حوض ، چقدر ماهی گرفتیم ... عاشق اون جوی باریک آب بودم که آب رو به حوض می ریخت ، اونقدر کوچک بودیم که می نشستیم تو اون جوی باریک ...


***

شنیدم چند تا از همولایتی ها هم نامزد کردن که اتفاقا خواننده این وب هم بودند ، به همشون تبریک می گم و براشون آرزوی خوشبختی می کنم ..


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 8:17  توسط سیمین سیاوش پور  | 

روزهای برفی ما ...

 

 

 

 

پشت بام یه ویلا روبروی بیمارستان سوختگی ...

جاده سپیدان ، کلستان

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ساعت 10:4  توسط سیمین سیاوش پور  | 

آدم های ساده را دوست دارم...

همان هایی که زیر باران راه می روند, بدون ترس از خیس شدن

همان هایی که در پارکها تنها قدم می زنند...

روی جدول های کنار خیابان راه می روند

دست نوازش روی گل ها می کشند...

آنهایی که حواسشان به بچه ها هست, به گنجشک ها هست

آن راننده ی تاکسی که حتی اگر در ماشینش را محکم بکوبی

باز هم روز خوشی برایت آرزو می کند.

معلمی که اسم تک تک بچه ها یادش است...


دوستی که بدون مناسبت برایت کادو می خرد و می گوید:

وقتی دیدمش انگار مال تو بود.

آدم های ساده را دوست دارم

همان هایی که برایشان مهم نیست

قیمت خانه های فلان قسمت شهر چقدر است.

هیچ چیز بیهوده ای لبخند را از لب هایشان نمی دزدد

به خاطر خوبی شان توقع جبران ندارند.

همین ها هستند که دنیا را جای بهتری برای ماندن می کنند.

دلخوشم به بودنشان...

                                 شاید تو هم یکی از آنها باشی.


+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ساعت 22:25  توسط سیمین سیاوش پور  | 

یاد باد آن روزگاران یاد باد


نایت اسکین

والا ما بچه بودیم همش اون خانوم مجری مهربونه بودا خانوم رضایی! می گفت: شما…

ماهم می گفتیم: ما؟

می گفت: بعله شما که نزدیک تلویزیون نشستی، یکم برو عقب تر بشین!

ماهم می رفتیم عقب!

بعد می گفت: یه کم عقب تر!

آقا ماهم تا نزدیکیهای در ورودی می رفتیم عقب که نکنه لج کنه کارتون نشون نده..!

یعنی یه همچین اسکولای دوست داشتنی ای بودیم ما..!

نایت اسکین

این روزا به بچه ها میگن “برو گم شو”

میره تو اتاقش ، بعد بابا مامانه خودشون میرن منت کشی !!!

قدیما به ما میگفتن برو گم شو ،

جا نداشتیم همینطوری مجهول بودیم الان کجا باید بریم !؟!؟!

نایت اسکین

یادش بخیر یه زمانی تو مدرسه با دوستمون هماهنگ می کردیم که :

تو اجازه بگیر برو بیرون منم ۲دقیقه دیگه میام!

بعد معلم عقده ای می گفت صبر کن تا دوستت بیاد بعد برو…..

من که حلالشون نمی کنم!!!!

نایت اسکین

ما بچه بودیم یه بازی بود به نام :

«همه ساکت بودند ناگهان خری گفت» …

صد برابر پلی استیشن ۳ لذت داشت !

نایت اسکین

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۲ساعت 8:20  توسط سیمین سیاوش پور  | 

وقتی اینترنت نبود


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ساعت 13:17  توسط سیمین سیاوش پور  | 

مادر ...

پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم . زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد . آن زن مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم . آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم .
مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده ؟
او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد می دانست .
به او گفتم : به نظر مى رسد بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم . او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد .

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش می رفتم کمی عصبی بودم . وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود ، مو هایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود . با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد . وقتی سوار ماشین می شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می روم و آن ها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمی توانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.

ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود . دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر رئیس جمهور بود . پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم . هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من می نگرد و به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می رفتیم او بود که منوی رستوران را می خواند . من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم .
هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم . هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبت ها پیرامون وقایع جاری بود و آن قدر حرف زدیم که سینما را از دست دادیم . وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم .
وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت ؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیش تر از آنچه که می توانستم تصور کنم .
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریع تر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم . کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم به دستم رسید . یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود :
نمی دانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت . و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب برای من چه مفهومی داشته است ، دوستت دارم پسرم .

در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که به موقع به عزیزانمان بگوییم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آن هاست به آن ها اختصاص دهیم . هیچ چیز در زندگی مهم تر از خدا و خانواده نیست . زمانی که شایسته عزیزانتان است به آن ها اختصاص دهید زیرا هرگز نمی توان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.

با تشکر از دختر عمو و پسرعمویم و همسر صبورش که مادرشان را تا روز آخر ، مهربانانه پرستاری کردند. امیدوارم که خدای مهربان هر چی خوبی هست در زندگیشان قرار دهد .

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ساعت 9:53  توسط سیمین سیاوش پور  | 

تقدیم به ایوب عزیز


سرباز مهربان عروسیت مبارک ....

تو اگه داماد بشی ، بچه دار بشی ، صد سالت هم بشه از نظر من همون سرباز وطن هستی ...

یادش بخیر، روزهایی که لباس پلنگی و اون کلاه کج رو می پوشیدی و صبح زود بی سر و صدا می رفتی پادگان...

امیدوارم که خوشبختی در انتظار تو و همسر دوست داشتنی ات باشد. انشاالله


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان ۱۳۹۲ساعت 13:19  توسط سیمین سیاوش پور  | 

دوقلوها


داداش بزرگه(ایرج) دوقلو پسر داره ، به نام های آریا و آرین که خیلی بامزه و شیطون هستند.

مامانش می گفت  وقتی که باباشون از باغ میاد خونه، از چیزهایی که براش می افته واسه بچه ها تعریف
می کنه .
بعد از رفتن پدرشون ، آریا می شه بابا  و به آرین می گه پسرم . آرین هم هلش میده و بهش میگه من بچه تو نیستم.

آریا اینطوری می گه:

- رفتم تو شونجه (یونجه) که آب پاش رو عوض کنم ، تایر موتورسیکلت گفت ترق و ترکید . 

- میرم پول می یارم تا برای بچه ام هَم بخرم .

البته شنیدن اینا از زبان شیرین خود آریا لذت دیگه ای داره ... فداش بشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان ۱۳۹۲ساعت 9:41  توسط سیمین سیاوش پور  | 


مامانم وقتي نماز ميخونه با هر الله اكبر بلندي كه ميگه يه منظور داره اون موقعه من چك ميكنم زير گاز خاموش باشه، كسي در ميزنه، چراغ جايي روشن نمونده باشه ؛شیر آب باز نباشه و...! يه روز با وجود اين كه تمام اينارو چك كرده بودم بازم الله اكبرهای بلند مامان ادامه داشت و منم نمیدونستم باید چکار کنم پس منتظر پایان نمازش موندم، وقتي نمازش تموم شد با عصبانيت گفت ذلیل مرده مگه كوري نميبيني گرممه ميگم کولر رو روشن کن نکنه کر شدی !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ساعت 13:1  توسط سیمین سیاوش پور  | 

مطالب قدیمی‌تر